Be Different Be NO.1
مي خوام فرق داشته باشمبایگانیِ خاطراتم
وجدان : هرچی دل تنگت می خواهد بگو پویا : دلم تنگه حرفا توش خفه شدن
لوکیشن : مبل
زمان : بو کو که ( به یه زبان خاص یعنی به تو چه )
وجدان : خره چرا نمی ری وبلاگتو آپ کنی ؟
پویا : خب چی بنویسم چیزی به ذهنم نمی رسه
وجدان : خب برو یه چی بنویس دیگه .
پویا : چی بنویسم که تازه باشه ؟ فیلم ؟ هزار ت اسایت و وبلاگ هست که در موردش می نویسه ملت دیگه حوصله ی خوندن چیزای تکراری ندارن. کتاب ؟ اونم که دیگه ای بابا یه سر تو نت بزن ریخته پره . سیاااااااااااااااست ؟ الان تو سر خرس بزنی در مورد سیاست نظر میده . طرف تازه پستونک رو از دهنش گرفتن میاد میگه محمود اینجوری محمود اونجوری. روزی 3000 تا اس ام اس میاد که لباس سبز بپوش بنفش بپوش راه راه بپوش . بیا اینجا همه میری ان برو اونجا همه محمودین . ساسی مانکن با کروبی ترکوند .منم بیام از اینا بگم ؟ جااااااااااااااااامعه ؟ چی بگم در موردش ؟ بگم گوش دخترا عادی شده به صدای بوق ؟ دیگه نمی شنون که پسرا می خوان سوارشون کنن ؟ بگم همه غلطی ملت می کنن بعد تا یچی بهشون میگی میگن آمار جدید تو انگیلیس 99 % بابا ندارن . نمی گن اینجا هم همینه ولی به زور براش بابا پیدا می کنن . بگم که طرف 5 ماه بعد عروسی بچه میزاد مامان زل می زنه تو چشم همه میگه دخترم پسرشو زود به دنیا اورده. بگم یکی از دوستای پدرم داشت تعریف می کرد تو یه مدرسه تو اصفهان که تست کردن فقط 10 % دخترا باکره بودن ؟ اینا کافیه اینا خوبه ؟
وجدان : چرا یکم از خوبی ها نمی گی ؟ چرا همش نیمه ی خالیه لیوان رو میبینی ؟
پویا : خب نیمه پر . بگم که بخاطر فرار از تنش های عصبی ( که می دونم هنوز برای سنم زوده که بخوام چیزی ازش بگم ) باید به یه دنیای مجازی پناه ببرم . بگم که مامان اینا اگه اینا رو بخونن فکر می کنن یکی دیگه اینا رو نوشته . بگم که تا دست راستمو می برم بالا همه میگن میگه کنکور نداری دستتو بیار پایین بچه . اینقدرها وقت واسه دست بالا بردن هست که نفهمی کی دستتو اوردی پایین .
وجدان : حالا نیمه پر ترشو بگو
پویا : خب اینگه کلی دوست خوب دور و برم هست . چه از نزدیک چه از پشت کامپیوتر . دیگه اینکه کلی کتاب دارم می خونم . زدم تو خط ساراماگو کلی حال میده . فرندز سیزن 3 رو دیدم کلی خندیدم . کلی دادم دست ملت به هم خندیدم. به دوست دخترم گفتم مهم این نیست که قشنگ نیستی . قشنگ اینه که مهم نیستی . و کلی بازم خندیدیم .
وجدان : دیدی پس دنیا جای زندگیه هنوز
پویا : حالم بد شد
وجدان : چرا ؟
پویا : چقدر حرف منفی زدماااااااااااااااااااااااااااا
وجدان : آره والو منم افسرده شدم .
پویا : راستی بهت گفتم از چی می ترسم ؟
وجدان : نه از چی ؟
پویا : از هدی وقتیکه تو فروم ….
در همین حین تیری از روی پشت بام مقابل به سینه ی پویا می خورد و پویا در همین حال جان را به جان آفرین تسلیم می کند
لوکیشن : پشت بام مقابل
زمان : بو کو که
مرد ناشناس : ( به بی سیم در دستش ) هدف از بین رفت .
زن ناشناس : ( از پشت بی سیم ) اثری از خودت به جا نزار
لوکیشن : پشت بی سیم
زمان : بو کو که
زن ناشناسی به بی سیم در دستش می گوید : اثری از به جا نزار . فقط موهای زن پیداست . زن بر می گردد کسی نیست جز هدی
(بیننده ها همه کف ) و اینجاست که با یه موسیقیه خفن میزنه
LOST
بعد الکی بگو جمهوری اسلامی بده ؟!؟!
لوکیشن : کتابخانه ی شاهچراغ
زمان : 10 صبح
نقش آفرینان : پویا و ح
پویا : مردم از بس درس خوندم بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم .
ح : باشه بریم
پویا : چه سری قبول کردی بابا . یه نیی یه نویی چیزی می گفتی .
ح : بابا پاشو بریم اینقدر چرت نگو پاشو پاشو زود بریم که زود هم برگردیم .
لوکیشن : موزه ی نمی دونم چی چی که یه خونه ی قدیمی تو بافت قدیم شیراز بود
زمان : 15 : 10 صبح
ح : بیا بریم اینجا رو ببینیم
پویا : اگه مجا نیه بریم من پول مفت ندارما
ح : فکر کنم هست بیا بریم .
داخل خانه ببخشید یعنی موزه .
ح : چه باحاله عکس هر چی مطرب قدیمیه گذاشته
پویا : مطرب چیه احمق اینا موسیقی دانان زمان رضا خان و محمد رضا شاه هستن
ح : حالا هر چی . اینجا ببین چه گرامافونای جالبی مال دوره ی تیرکمون سنگیه ها .
پویا : آره چه خفن نگاه از چپ به راست که بری هی جدید تر میشه . این چمدونرو ببین همش دستگاه ضبط صدا بوده .
ح : آره اندازه ی سرته ها
پویا : ح اون چیه ؟ ببین چه بزگه اندازه ی یه کمده نصفست .
ح : کدوم ؟
پویا : اون که اونجاست مگه کوری چیز به این گنده گی رو نمی بینی ؟ به نظرت چیه ؟
ح : نمی دونم بریم ببینیم
ح : مثکه رادیو ه ببین یه چیزی بالاش گذاشتن . ( و مشغول خوندن میشه )
پویا : چه خفن اون موقع برای دشاتن رادیو باید جواز می داشتی . تازه ام اگه می خواستی انتقال بدی باید بازم جواز می گرفتی . کلن اگه از این طرف اتاق می خواستی ببریش اونطرف باید از شهربانی جواز می گرفتی .
ح: بعد بگو جمهوریه اسلامی بده . بیا .بیا ببین الان تو سوراخه ﷼@#﷼ رادیو پیدا میشه
پویا :راست میگی . به نکته ی قابل بحثی اشاره کردی یه عکس ازش بگیر بزارم تو وبلاگم ببینم نظر بچه ها در موردش چیه .

پویا : یه عکسی گرفتیا ببین کامل نگرفتی .
ح : خب چه کنم همینه که هست
پویا : اصلا بیا برو !@#!@#!@
آیس پپپپپپپپپپپپپپپپککککککککک؟!؟!؟!؟!
لوکیشن : آیس پک عفبف آباد
زمان : 8:34
نقش آفرینان : پویا ، ب ، س ، جوونا
پویا : من شکلاتی می خوام
س: منم قهوه
ب: منم شکلاتی
س: آقا دوتا شکلاتی یدونه قهوه
پویا : بریم بشینیم .
ب : راستی بچه ها این جکرو شنیدین ؟
پویا : کدوم ؟
ب : که تو قزوین رو پمپ بنزینا نوشتن داداشتو بیار بنزین ببر
س: ها ها ها هو هو هو
پویا : ( همزمان ) هه هه هه
ب : زهره مار مسخره ها . حیف من که واسه شما دوتا *^$#%$^$# جک می گم .
در همین حین که این 3 نفر تو سر و کله ی هم می زدن . 4 تا جوونه خوشگل و خوش تیپو خوش هیکل وارد مغازه می شن . 3 تا ازاونا میز پشتی پویا اینا می شینن و یکی دیگشون میره که سفارش بده . بعد چند لحظه میاد سمت اون 3 نفر دیگه
جوون صندوق رفته : بچه ها چیز نداره فقط آیس پک داره بریم
پویا س و ب : ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااوزج . ( و جلوی ترکیدن خندشونو می گیرن )
نتبجه ی اخلاقی : این چیز که اینا گفتن یعنیییییییییییییییییییییی چه ؟
دیگر نتیجه ی اخلاقی : مگه اینا تابلو اندازه ی سرشون ندیدن نوشته آآآآآآییییییییییییییییسسسسسسسسس پپپپپپپپپپپکککک
دیگرتر نتیجه ی اخلاقی : خب دیگه چی بگم والوووو ؟!؟!؟!؟!؟!
اينجا ايران است
لوكيشن : پاساژ صدف ( مركز فيلمو دي وي دي و بازي و كلا سي دي و متعلقات و به عبارتي ديگر مركز كپي رايت در جنوب كشور )
زمان : 5:30 عصر
نقش آفرينان : پويا ، م ، فروشنده
پويا و م در حال قدم زدن در پاساژ بودند و دنبال فيلم P.S I Love You مي گشتند .
م : مي گم كه مغازه ي داداش من اينجاست .
پويا : كدوم ؟
م : همون اون ديگه
پويا : كدوم ؟ همون كه بستسو ميگي ؟
م:آره
پويا : داداشتم گشاده ها ساعت 5:30 هنوز باز نكرده مغازشو
م : آره ديگه شيرازيه ديگه
پويا : خب حالا من اين فيلمو از كي بگيرم ؟
م :بيا بريم طبقه ي بالا من يه دوستي دارم تو كاره فيلمو ايناست
پويا : باشه بريم
لوكيشن :طبقه ي بالا
زمان : 5:34 دقيقه
م:سلام
فروشنده : سلام
بعد از چاق سلامتي و اينا فروشنده بسته ي دي وي دي يه لاست رو تو دسته م ميبينه .
فروشنده : اينو از كجا اوردي ؟
م :از اين گرفتم ( اشاره به من )
فروشنده : سيزنه چنده ؟
م :4 . مي خوام قبل از 5 اينو ببينم تا يادم بياد . 5 رو خودم دارم
فروشنده : در هر حال من تا قسمت 12 رو دارم
پويا : قسمت 13 هم اومده ها
يك مشتري كه نشسته بوده : خب از 9 تا 12 رو الان به من بده
فروشنده : الان كه ندارم . شب برام مياد . تازه قسمت 13 هم كه قسمت آخره فردا مياد . يارو گفته كله سيزن 6 رو هفته ي ديگه برام مياره
ديگه خودتون حاله پويا رو درك كنيد در اون لحظه
م: ( رو به پويا ) چه فيلمي مي خواستي ؟
پويا : ( رو به فروشنده ) P.S I Love You . فرمتش دايو ايكس باشه
فروشنده : چي چي ؟
پويا :دايييييييييييييييييييييييييييييو اييييييييييييييييييييييييكس
فروشنده : اين كه ميگي نمي فهمم از اينا كه يه فيلم تو يه دي وي دي يه يا از اينا كه 4 تا فيلم رو يه دي وي دي يه ؟
پويا : ( با همون حالتي كه خودتون حدس مي زنيد ) از همونا كه 4 ت ارو يه دي وي دي يه ؟
فروشنده : ندارم ؟
پويا : جان ؟
فروشنده : مي گم كه ندارم
پويا : اون يكي مدل طور ؟
فروشنده : كدوم ؟
پويا : از همونا كه يكي رو يه دي وي دي يه ؟
فروشنده : نه از اونا هم ندارم
پويا : ( تو دلش ) ()(&)*^&*%)^#*(*^
در همين حال پويا يه دي وي دي زير پيشخوان ميبين هو با دست به سقلمه اي به م ميزنه
پويا :م اينو ببين بگير بدرت مي خوره ها ؟
م :چي هست ؟
پويا :Lover’s Guide
م :چي هست ؟
پويا : (آروم )از هموناست ديگه . همونا كه بلد نيستي رو يادت ميده ؟
م :جدي ميگي ؟ آقا س اينا چنده ؟
فروشنده : لاور گيود رو ميگي ؟
پويا : جاننننم ؟
فروشنده : لاور گيود ديگه !
پويا : ( رو به م با عصبانيت و تحقير ) بيا بريم
و پا از اون مغازه ي )&*%^%^%^بيرون گذاشتند
نتيجه ي اخلاقي : ملت ايران هميشه در مورد چيزي كه دارن كار مي كنن چيزي نمي دونن و فكر مي كنن كه همه چيز مي دونن .
وجدان بيدار قسمت اول
لوكيشن : تخت خواب پويا
زمان : ساعت 12 شب
نقش آفرينان : پويا ، وجدان بيدار
پويا : (در حالي كه با خودش داره حرف ميزنه ) خب ديگه اينم از اين ساعتو براي 7:30 كوك كردم . ديگه صبح پا ميشم مثله يه مرد ميشينم مي خونم .
لوكيشن : تخت خواب پويا
زمان : ساعت 7:30 صبح
ساعت زنگ ميزند . پويا از خواب بيدار ميشوم . ساعت را خاموش مي كند و براي 30 دقيقه بعد كوك مي كندو دوباره مي خوابد .
وجدان بيدار : پاشو ديگه
پويا : نمي خوام خوابم مياد مثل سگ
وجدان بيدار : چرا مگه ديشب چه كردي ؟
پويا : هيچي تا 1:30 داشتم كتاب مي خوندم
وجدان بيدار : اي خاك تو سرت كنن بچه مگه تو كنكور نداري ؟
پويا : جانم ؟ كنكور چي هست ؟ ( و مي خوابد )
لوكيشن : هنوز تخت خواب پويا
زمان : 8 صبح
ساعت دوباره زنگ مي زند . پويا فقط دستش را دراز مي كند و ساعت را خاموش مي كند .
وجدان بيدار : اه پاشو ديگه.ديگه داري شورشو در مياريا
پويا : اصلا به تو چه مي خوام بخوابم مي خوام درس نخونم مي خوام كنكور قبول نشم. اصلا اگه بشم چي به تو ميرسه ؟ ها ؟
وجدان بيدار : سر افرازيش سر بلنديش خوشبختيش
پويا : اي بابا تو ديگه چرا تو كه ديگه از خود بودي . توام شدي مامان بابا ؟ بابا اين حرف ها ماله تو فيلماست . ( و دوباره مي خوابد )
لوكيشن : و باز هم تخت خواب پويا
زمان : 8:30 صبح
وجدان بيدار : گوساله مگه با تو نيسم پاشو ديگه . دهنه مارو …….
پويا : اي دهنت سرويس . باشه پا ميشم ولي جونه هركي دوست داري بذار يه 5 دقيقه ديگه بخوابم .
وجدان بيدار : نه
پويا : 4 دقيقه
وجدان بيدار : نه
پويا : 3 تاش كن مشتري بشيم
وجدان بيدار : نه
پويا : *&%$#@*)()*^
و از رخت خواب بيرون مي آيد و روزي ديگر را آغاز ميكند كه به همان شب ختم ميشود و دوباره فردا روز از نو و روزي از نو
ضدحال شماره ی 1
لوکیشن : شیراز . نقطه ی از شهر
زمان : ساعت 12 ظهر
نقش آفرینان : پویا و ر
پویا : سلام خوبی ؟ چه خبرا ؟
ر: خوبم . ممنون تو خوبی ؟
پویا : آره میگم که بیا از این طرف بریم
ر: باشه بریم
و این دو مثل دوتا کبوتر شروع به راه رفتن کردند و در همین حین هم با یکدیگر صحبت می کردند . از زمین و زمان
لوکیشن : شیراز نقطه ی دیگر به فاصله ی 5 کیلومتریه نقطه ی اول
زمان : ساعت 1.30
پویا : می گم ر بیا از این طرف بریم برای ناهار .
ر: نه بابا اونطرف حال نمی ده بیا این طرفی بریم .
پویا همه که … ای بابا
پویا : باشه بریم . ولی حداقل بیا سوار تاکسی بشیم
ر: تاکسیییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟ً!؟!؟!؟! مگه دیوونه ایم بیا راه بریم . حرف بزنیم .
پویا هم که دیگه خودتون می دونید
پویا : باشه بریم
لوکیشن : دم در اولین ساندویج فروشی
زمان : ساعت 2
پویا : ای بابا این که بستس
ر: آره می دونم دارم میبینم بریم بعدی
پویا : بریم
لوکیشن : دم در دومین ساندویج فروشی
زمان : 2:15
پویا : ( با حالت گریه و از روی گشنگی و خستگی راه رفتن ) اینم که بستس
ر: آرهههههههههههههههههه ( اینم با همون حالات در ضمن خسته ترم هست )
پویا : جه کنیم حالا
ر: ما قبلا خونمون اینجا بوده تو این کوچه موچه ها یه فست فود هست
پویا : بریم که مردم
لوکیشن : جلوی همون ساندویچیه تو کوچه موچه ها
زمان : 2:25
پویا : به نظرم اینجا 5 ساله که بستس
ر: آره مثکه
پویا : ( با خشانت ) بهت می گم بیا برین اونجا میگی نه . حالا چه کوفتی بخوریم
ر: ( با کمی خجالت ) نمی دونم می خوای بریم سوپر مارکت یه کیکی چیزی بخوریم
پویا : باشه بریم
لوکیشن : در راه به سمت سوپر مارکت
زمان : 2:30
ر: دارم میمیرم از خستگی از گشنگی
پویا : می دونم منم همینطور ولی اگه یه بار به حرف من گوش میدادی خوب بودا
ر: حالا چه کنیم من ساعت 3 هم کلاس دارم
پویا : بالاخره یه کاری می کنیم
سوپر مارکت را رد می کنند به امید فست فود در جلوی خود به مانند اینکه سرابی باشد کبابیه داغونی میبینند و تقریبا به سمتش می دون . وارد میشن . هیج کسی نیست . کثافت از سر و روی کبابی می بارد . در کبابی مشغول تعمییر هم هستند و دوده جوشکاری فضا رو پر کرده . غدا سفارش می دن و با هزار ذوق و شوق اون میبلعن . مثکه اولین باره که تو زندگیشون دارن غذا می خورن
پویا : آخیشششششششششششششش . چقدر بد مزه بود ولی چسبید . داشتم می مردم
ر: آره راست میگی . می گم که بیا بریم که کلاسم داره شروع میشه
پویا : کلاست کجاست ؟
ر: همین بالا یه 500 متر جلوتر
پویا : باشه بیا بریم
لوکیشن : دمه کلاس خانوم
زمان : 3 بعد ار ظهر
پویا : خداحافظ .خوش گذشت
ر: به منم همینطور . فعلا . بعد کلاس بهت اس ام اس میدم
پویا شروع به حرکت می کنه . از سر کوچه ی کلاس ر رد میشه . پاهاش درد می کنه و تاول زده . از خستگی داره میمیره . غذای مزخرفی خورده . داغونه داغونه . در همین لحظه بویی به زیر دماغش می خوره . سرشو بر می گردونه و فست فودی شیک و بزرگ میبینه . کجا ؟ سر کوچه کلاس ر . تنها کاری که می کنه هر چی از دهنش در میاد به زمین و زمون میده و له لورده میره خونه
ضايع شدن شماره ي 1
لوكيشن : دم در رستوران پارمين ( مي گن شيك ترين رستوران شيرازه )
زمان : ساعت 11 بعد تولد دو تا از دوستام ( نامردا با هم گرفته بودن . اونا پوله شامه مارو نصف نصف دادن ولي ما دوتا كادو داديم )
سامان : پويا اين كوپه هرو ببين بيا بريم بقلش عكس بگيريم واسه ي فيس بوك
پويا
در حالي كه 4 تا جوون از در پاساژ بقل رستوران خارج مي شوند ) بيخيال بابا مردم فكر مي كنن عقده اي هستيم . ماشين نديده هستيم اصلا ولش كن
سامان : اذيت نكن ديگه بيا بگيريم باحال ميشه ها . تازه فيس بوك خورشم ملسه .
پويا: سامان ول كن بابا شايد اين ماله اين 4 تا باشه ( آروم با كله اشاره مي كنه به 4 تا جوون )
سامان:بيا بگيريم ديگه مگه چيزي ازت كم ميشه . بيا ديگه اذيت نكن
پويا هم كه دلش نازكتر از يه گونجيشكه ميره بقلش واي ميسته . در همين حين سامان هم دوربينو ميده به سهيل كه ازشون عكس بگيره .
با هزار فيسو افاده ميستن تا عكس بگيرن و بالاخره عكسو مي گيرن و با خنده و شوخي به بقيه ي بچه ها مي پيوندن.
15 دقيقه بعد
لوكيشن : هنوز همونجا
زمان : سعات 11:15
4 تا جوان در حالي كه لبخندي به مانند لبخند ژيگوند بر روي لبهاي خود دارند و درحالي كه به سامان و پويا نگاه مي كنن سوار كوپه مي شوند و مي روند و سامان و پويا را در عند ضايع شدگي تنها مي گذارند . (آهنگه نيناشناش هم ميگذارند البته )
اين هم آن عكس كذايي
