لوکیشن : شیراز . نقطه ی از شهر
زمان : ساعت 12 ظهر
نقش آفرینان : پویا و ر
پویا : سلام خوبی ؟ چه خبرا ؟
ر: خوبم . ممنون تو خوبی ؟
پویا : آره میگم که بیا از این طرف بریم
ر: باشه بریم
و این دو مثل دوتا کبوتر شروع به راه رفتن کردند و در همین حین هم با یکدیگر صحبت می کردند . از زمین و زمان
لوکیشن : شیراز نقطه ی دیگر به فاصله ی 5 کیلومتریه نقطه ی اول
زمان : ساعت 1.30
پویا : می گم ر بیا از این طرف بریم برای ناهار .
ر: نه بابا اونطرف حال نمی ده بیا این طرفی بریم .
پویا همه که … ای بابا
پویا : باشه بریم . ولی حداقل بیا سوار تاکسی بشیم
ر: تاکسیییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟ً!؟!؟!؟! مگه دیوونه ایم بیا راه بریم . حرف بزنیم .
پویا هم که دیگه خودتون می دونید
پویا : باشه بریم
لوکیشن : دم در اولین ساندویج فروشی
زمان : ساعت 2
پویا : ای بابا این که بستس
ر: آره می دونم دارم میبینم بریم بعدی
پویا : بریم
لوکیشن : دم در دومین ساندویج فروشی
زمان : 2:15
پویا : ( با حالت گریه و از روی گشنگی و خستگی راه رفتن ) اینم که بستس
ر: آرهههههههههههههههههه ( اینم با همون حالات در ضمن خسته ترم هست )
پویا : جه کنیم حالا
ر: ما قبلا خونمون اینجا بوده تو این کوچه موچه ها یه فست فود هست
پویا : بریم که مردم
لوکیشن : جلوی همون ساندویچیه تو کوچه موچه ها
زمان : 2:25
پویا : به نظرم اینجا 5 ساله که بستس
ر: آره مثکه
پویا : ( با خشانت ) بهت می گم بیا برین اونجا میگی نه . حالا چه کوفتی بخوریم
ر: ( با کمی خجالت ) نمی دونم می خوای بریم سوپر مارکت یه کیکی چیزی بخوریم
پویا : باشه بریم
لوکیشن : در راه به سمت سوپر مارکت
زمان : 2:30
ر: دارم میمیرم از خستگی از گشنگی
پویا : می دونم منم همینطور ولی اگه یه بار به حرف من گوش میدادی خوب بودا
ر: حالا چه کنیم من ساعت 3 هم کلاس دارم
پویا : بالاخره یه کاری می کنیم
سوپر مارکت را رد می کنند به امید فست فود در جلوی خود به مانند اینکه سرابی باشد کبابیه داغونی میبینند و تقریبا به سمتش می دون . وارد میشن . هیج کسی نیست . کثافت از سر و روی کبابی می بارد . در کبابی مشغول تعمییر هم هستند و دوده جوشکاری فضا رو پر کرده . غدا سفارش می دن و با هزار ذوق و شوق اون میبلعن . مثکه اولین باره که تو زندگیشون دارن غذا می خورن
پویا : آخیشششششششششششششش . چقدر بد مزه بود ولی چسبید . داشتم می مردم
ر: آره راست میگی . می گم که بیا بریم که کلاسم داره شروع میشه
پویا : کلاست کجاست ؟
ر: همین بالا یه 500 متر جلوتر
پویا : باشه بیا بریم
لوکیشن : دمه کلاس خانوم
زمان : 3 بعد ار ظهر
پویا : خداحافظ .خوش گذشت
ر: به منم همینطور . فعلا . بعد کلاس بهت اس ام اس میدم
پویا شروع به حرکت می کنه . از سر کوچه ی کلاس ر رد میشه . پاهاش درد می کنه و تاول زده . از خستگی داره میمیره . غذای مزخرفی خورده . داغونه داغونه . در همین لحظه بویی به زیر دماغش می خوره . سرشو بر می گردونه و فست فودی شیک و بزرگ میبینه . کجا ؟ سر کوچه کلاس ر . تنها کاری که می کنه هر چی از دهنش در میاد به زمین و زمون میده و له لورده میره خونه
شكلك نگين كه از خنده روي زمين ولو شده …. آخه من به تو چي بگم ..اين جوري حرفش رو گوش كني اينجوري ميشه ديگه …. ميگم تو اين روزا بد جوري داري ضايع ميشي ها …. يه چيزي هم مي خواستم بگم بذار بعدا دم گوشت ميگم
پویا: این روز ها همه ضایع میشن روزی چند بار ولی کسی به روی خودش نمیاره